ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
کلیات سعدی — غزلیات
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارابوصل خود دوائی کن دل دیوانهٔ ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسدمگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکیناننبایستی نمود اول بما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دلبباید چارهٔ کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بُترویان نبودی پیش ازین در سرولیکن تا ترا دیدم گزیدم راه سودا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبیوگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ایدلبر بدیدارت که از دوریبرآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یکزمان امروز خوش باشیم در خلوتکه در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همیگوئی برغم دشمنان سعدیولی بیمار استسقا چداند ذوق حلوا را؟
Comments
Loading comments…