ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست

کلیات سعدی — غزلیات

ز حد گذشت جدائی میان ما ایدوستبیا بیا که غلام توام بیا ایدوست

اگر جهان همه دشمن شود ز دامن توبتیغ مرگ شود دست من رها ایدوست

سرم فدای قفای ملامتست چباکگرم بود سخن دشمن از قفا ایدوست؟

بناز اگر بخرامی جهان خراب کنیبخون خسته اگر تشنهٔ هلا ایدوست

چنان بداغ تو باشم که گر اجل برسدبشرعم از تو ستانند خونبها ایدوست

وفای عهد نگه دار و از جفا بگذربحق آنکه نیم یار بیوفا ایدوست

هزار سال پس از مرگ من چو بازآئیز خاک نعره برآرم که مرحبا ایدوست

غم تو دست برآورد و خون چشمم ریختمکن که دست برآرم بربنا ایدوست

اگر بخوردن خون آمدی هلا برخیزو گر ببردن دل آمدی بیا ایدوست

بساز با من رنجور ناتوان ای یارببخش بر من مسکین بینوا ایدوست

حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند؟بدشمنان نتوان گفت ماجرا ایدوست

سری فدای ملامت چه التفات کندگرش بود سخن دشمن از قفا ایدوست

Comments

Loading comments…