ز من مپرس که در دست او دلت چونست
کلیات سعدی — غزلیات
ز من مپرس که در دست او دلت چونستازو بپرس که انگشتهاش در خونست
و گر حدیث کنم تندرست را چه خبرکه اندرون جراحت رسیدگان چونست؟
بحسن طلعت لیلی نگاه می نکندفتاده در پی بیچارهٔ که مجنونست
خیال روی کسی در سرست هر کسرامرا خیال کسی کز خیال بیرونست
خجسته روز کسی کز درش تو بازآئیکه بامداد بروی تو فال میمونست
چنین شمایل موزون و قدّ خوش که تراستبترک عشق تو گفتن نه طبع موزونست
اگر کسی بملامت ز عشق برگرددمرا بهرچه تو گوئی ارادت افزونست
نه پادشاه منادی زدست می مخوریدبیا که چشم و دهان تو مست و میگونست
کنار سعدی ازانروز کز تو دور افتاداز آب دیده تو گوئی کنار جیحونست
Comments
Loading comments…