ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست

کلیات سعدی — غزلیات

ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوستبقول هر که جهان مهر برمگیر از دوست

ببندگی و صغیری گرت قبول کندسپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست

بجای دوست گرت هر چه در جهان بخشندرضا مده که متاعی بود حقیر از دوست

جهان و هر چه در او هست با نعیم بهشتنه نعمتیست که بازآورد فقیر از دوست

نه گر قبول کنندت سپاس داری و بسکه گر هلاک شوی منتی پذیر از دوست

مرا که دیده بدیدار دوست برکردمحلال نیست که بر هم نهم بتیر از دوست

و گر چنانکه مصور شود گزیر از عشقکجا روم که نمیباشدم گزیر از دوست

بهر طریق که باشد اسیر دشمن راتوان خرید و نشاید خرید اسیر از دوست

که در ضمیر من آید ز هر که در عالم؟که من هنوز نپرداختم ضمیر از دوست

تو خود نظیر نداری و گر بود بمثلمن آن نیم که بدل گیرم و نظیر از دوست

رضای دوست نگه دار و صبر کن سعدیکه دوستی نبود ناله و نفیر از دوست

Comments

Loading comments…