ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد

کلیات سعدی — غزلیات

ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمدراست گوئی بتن مرده روان بازآمد

بخت پیروز که با ما بخصومت میبودبامداد از در من صلح کنان بازآمد

پیر بودم ز جفای فلک و جور زمانباز پیرانه سرم عشق جوان بازآمد

دوست بازآمد و دشمن بمصیبت بنشستباد نوروز علی رغم خزان بازآمد

مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشتدل گرانی مکن ای جسم که جان بازآمد

باور از بخت ندارم که بصلح از در منآن بت سنگدل سخت کمان بازآمد

تا تو بازآمدی ای مونس جان از در غیبهر که در سر هوسی داشت از آن بازآمد

عشق روی تو حرامست مگر سعدی راکه بسودای تو از هر که جهان بازآمد

دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنیدکاین حدیثیست که از وی نتوان بازآمد

Comments

Loading comments…