ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را
کلیات سعدی — غزلیات
ساقی بده آن کوزهٔ یاقوت روانرایاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را
اول پدر پیر خورد رطل دمادمتا مدّعیان هیچ نگویند جوان را
تا مست نباشی نبری بار غم یارآری شتر مست کشد بار گران را
ای روی تو آرام دل خلق جهانیبیروی تو شاید که نبینند جهان را
در صورت و معنی که تو داری چتوانگفت؟حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را
آنک عسل اندوخته دارد مگس نحلشهد لب شیرین تو زنبور میان را
زین دست که دیدار تو دل میبرد از دستترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را
یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروحیا جان بدهم تا بدهی تیر امان را
وانگه که بتیرم زنی اول خبرم دهتا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را
سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدستکز شادی وصل تو فرامش کند آن را
ور نیز جراحت بدوا باز هم آیداز جای جراحت نتوان برد نشان را
Comments
Loading comments…