سرمست درآمد از خرابات
کلیات سعدی — غزلیات
سرمست درآمد از خراباتبا عقل خراب در مناجات
بر خاک فکنده خرقهٔ زهدوآتش زده در لباس طامات
دل بردهٔ شمع مجلس اوپروانه بشادی و سعادات
جان در ره او بعجز میگفتکای مالک عرصهٔ کرامات
از خون پیادهٔ چه خیزد؟ای بر رخ تو هزار شه مات
حقا و بجانت ار توان کردبا تو بهزار جان ملاقات
گر چشم دلم بصبر بودیجز عشق ندیدمی مهمات(؟)
تا باقی عمر بر چه آیدبر باد شد آن چه رفت هیهات
صافی چو بشد بدور سعدیزین پس من و دردی خرابات
دل بردهٔ شمع مجلس اوستپروانه دولت و سعادات
Comments
Loading comments…