سرمست درآمد از درم دوست

کلیات سعدی — غزلیات

سرمست درآمد از درم دوستلب خنده زنان چو غنچه در پوست

چون دیدمش آن رخ نگاریندر خود بغلط شدم که این اوست

رضوان در خلد باز کردندکز عطر مشام روح خوشبوست

پیش قدمش بسر دویدمدر پای فتادمش که ایدوست

یکباره بترک ما بگفتیزنهار نگوئی این نه نیکوست

بر من که دلم چو شمع یکتاستپیراهن غم چو شمع ده توست

چشمش بکرشمه گفت با مندر نرگس مست من چه آهوست؟

گفتم همه نیکوئیست لیکناینست که بیوفا و بدخوست

بشنو نفسی دعایِ سعدیگرچه همه عالمت دعاگوست

Comments

Loading comments…