سروی چو تو می‌باید تا باغ بیاراید

کلیات سعدی — غزلیات

سروی چو تو می‌باید تا باغ بیارایدور در همه باغستان سروی نبود شاید

در عقل نمیگنجد در وهم نمی‌آیدکز تخم بنی آدم فرزند پری زاید

چندان دل مشتاقان بربود لب لعلتکاندر همه شهر اکنون دل نیست که برباید

هر کس سر سودائی دارند و تمنائیمن بندهٔ فرمانم تا دوست چه فرماید

گر سر برود قطعا در پای نگارینشسهلست ولی ترسم کو دست نیالاید

حقا که مرا دنیا بی دوست نمی‌بایدبا تفرقهٔ خاطر دنیا بچه کار آید؟

سرهاست درین سودا چون حلقه زنان بر درتا بخت بلند این در بر روی که بگشاید

ترسم نکند لیلی هرگز بوفا میلیتا خون دل مجنون از دیده نپالاید

بر خسته نبخشاید آن سرکش سنگیندلباشد که چو بازآید بر کشته ببخشاید

ساقی بده و بستان داد طرب از دنیاکاین عمر نمی‌ماند وین عهد نمی‌پاید

گویند چرا سعدی از عشق نپرهیزدمن مستم ازین معنی هشیار سری باید

Comments

Loading comments…