سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنی

کلیات سعدی — غزلیات

سرو ایستاده به چو تو رفتار میکنیطوطی خموش به چو تو گفتار میکنی

کس دل باختیار بمهرت نمی‌دهددامی نهادهٔ که گرفتار میکنی

تو خود چه فتنهٔ که بچشمان ترک مستتاراج عقل مردم هشیار میکنی؟

از دوستی که دارم و غیرت که میبرمخشم آیدم که چشم باغیار میکنی

گفتی نظر خطاست تو دل میبری رواست؟خود کرده جرم و خلق گنهکار میکنی

هرگز فرامشت نشود دفتر خلافبا دوستان چنین که تو تکرار میکنی

دستان بخون تازهٔ بیچارگان خضابهرگز کس این کند که تو عیار میکنی؟

با دشمنان موافق و با دوستان بخشمیاری نباشد اینکه تو با یار میکنی

تا من سماع می‌شنوم پند نشنومای مدّعی نصیحت بیکار میکنی

گر تیغ میزنی سپر اینک وجود منصلحست ازینطرف که تو پیکار میکنی

از روی دوست تا نکنی رو بآفتابکز آفتاب روی بدیوار میکنی

زنهار سعدی از دل سنگین کافرشکافر چه غم خورد چو تو زنهار میکنی؟

Comments

Loading comments…