سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد
کلیات سعدی — غزلیات
سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشدبجان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد
مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد؟خَسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد
ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراریکه مهرش در میان جان و مهرش بر دهان باشد
پریرویا چرا پنهان شوی از مردم چشمم؟پری را خاصیت آنست کز مردم نهان باشد
نخواهم رفتن از دنیا مگر در پای دیوارتکه تا در وقت جان دادن سرم بر آستان باشد
گر از رای تو برگردم بخیل و ناجوانمردمروان از من تمنا کن که فرمانت روان باشد
بدریای غمت غرقم گریزان از همه خلقمگریزد دشمن از دشمن که تیرش در کمان باشد
خلایق در تو حیرانند و جای حیرتست الحقکه مه را بر زمین بینند و مه بر آسمان باشد
میانت را و مویت را اگر صد ره بپیمائیمیانت کمتر از مویی و مویت تا میان باشد
بشمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانمو گر میلم کشی در چشم مَیلم همچنان باشد
چو فرهاد از جهان بیرون بتلخی میرود سعدیولیکن شور شیرینش بماند تا جهان باشد
Comments
Loading comments…