سفر دراز نباشد به پای طالب دوست

کلیات سعدی — غزلیات

سفر دراز نباشد بپای طالب دوستکه زندهٔ ابدست آدمی که کشتهٔ اوست

شرابخوردهٔ معنی چو در سماع آیدچه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست

هر آنکه با رخ منظور ما نظر داردبترک خویش بگوید که خصم عربده جوست

حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیرکه قطره قطرهٔ باران چون با هم آمد جوست

نمیرود که کمندش همی برد مشتاقچه جای پند نصیحت‌کنان بیهده گوست؟

چو در میانهٔ خاک اوفتادهٔ بینیاز آن بپرس که چوگان ازو مپرس که گوست

چرا و چون نرسد بندگان مخلص رارواست گر همه بد میکنی بکن که نکوست

کدام سرو سهی راست با وجود تو قدر؟کدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست؟

بسی بگفت خداوند عقل و نشنیدمکه دل بغمزهٔ خوبان مده که سنگ و سبوست

هزار دشمن اگر بر سرند سعدی رابدوستی که نگوید بجز حکایت دوست

بآب دیدهٔ خونین نبشته قصهٔ عشقنظر بصفحهٔ اول مکن که تو بر توست

Comments

Loading comments…