شب دراز به امید صبح بیدارم

کلیات سعدی — غزلیات

شب دراز بامید صبح بیدارممگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم

عجب که بیخ محبت نمیدهد بارمکه بر وی اینهمه باران شوق میبارم

از آستانهٔ خدمت نمیتوانم رفتاگر بمنزل قربت نمیدهی بارم

بتیغ هجر بکشتی مرا و برگشتیبیا و زندهٔ جاوید کن دگر بارم

چه روزها بشب آورده‌ام درین امیدکه با وجود عزیزت شبی بروز آرم

چه جرم رفت که با ما سخن نمیگوئی؟چه کرده‌ام که بهجران تو سزاوارم؟

هنوز با همه بدعهدیت دعا گویمهنوز با همه بی مهریت طلبکارم

من از حکایت عشق تو بس کنم؟ هیهاتمگر اجل که ببندد زبان گفتارم

هنوز قصهٔ هجران و داستان فراقبسر نرفت و بپایان رسید طومارم

اگر تو عمر درین ماجرا کنی سعدیحدیث عشق بپایان رسد نپندارم

حدیث دوست نگویم مگر بحضرت دوستیکی تمام بود مطلع بر اسرارم

Comments

Loading comments…