شراب از دست خوبان سلسبیلست
کلیات سعدی — غزلیات
شراب از دست خوبان سلسبیلستو گر خود خون میخواران سبیلست
نمیدانم رطب را چاشنی چیست؟همی بینم که خرما بر نخیلست
نه وسمست آن، بدلبندی خضیبستنه سُرمست آن، بجادوئی کحیلست
سرانگشتان صاحبدل فریبشنه در حنا که در خون قتیلست
الا ای کاروان محمل برانیدکه ما را بند بر پای رحیلست
هر آنشب در فراق روی لیلیکه بر مجنون رود لیلی طویلست
کمندش میدواند پای مشتاقبیابانرا نپرسد چند میلست
چو مور افتان و خیزان رفت بایدو گر خود ره بزیر پای پیلست
حبیب آنجا که دستی برفشاندمحبّ ار سر نیفشاند بخیلست
ز ما گر طاعت آید شرمساریموزیشان گر قبیح آید جمیلست
بدیل دوستان گیرند و یارانولیکن شاهد ما بی بدیلست
سخن بیرون مگوی از عشق سعدیسخن عشقست و دیگر قال و قیلست
Comments
Loading comments…