شرطست جفا کشیدن از یار
کلیات سعدی — غزلیات
شرطست جفا کشیدن از یارخمرست و خمار و گلبن و خار
من معتقدم که هر چه گوئیشیرین بود از لب شکربار
پیش دگری نمیتوان رفتاز تو بتو آمدم بزنهار
عیبت نکنم اگر بخندیبر من چو بگریم از غمت زار
شک نیست که بوستان بخنددهر گه که بگرید ابر آزار
تو میروی و خبر نداریو اندر عقبت قلوب و ابصار
گر پیش تو نوبتی بمیرمهیچم نبود گزند و تیمار
جز حسرت آن که زنده گردمتا پیش بمیرمت دگر بار
گفتم که بگوشهٔ چو سنگیبنشینم و روی دل بدیوار
دانم که میسرم نگرددتو سنگ درآوری بگفتار
سعدی نرود بسختی از پیشبا قید کجا رود گرفتار؟
Comments
Loading comments…