صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست
کلیات سعدی — غزلیات
صبحدم خاکی بصحرا برد باد از کوی دوستبوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست
دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیمور نسازد میبباید ساختن با خوی دوست
گر قبولم میکند مملوک خود میپروردور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست
هر کرا خاطر بروی دوست رغبت میکندبس پریشانی بباید بردنش چونموی دوست
دیگرانرا عید اگر فرداست ما را این دمستروزهداران ماه نو بینند و ما ابروی دوست
هر کسی بیخویشتن جولان عشقی میکندتا بچوگان که در خواهد فتادن گوی دوست
دشمنم را بد نمیخواهم که آن بدبخت رااین عقوبت بس که بیند دوست همزانوی دوست
هر کسی را دل بصحرائی و باغی میرودهر کس از سوئی بدر رفتند و عاشق سوی دوست
کاش باری باغ و بستان را که تحسین میکنندبلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست
Comments
Loading comments…