صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست
کلیات سعدی — غزلیات
صبح میخندد و من گریهکنان از غم دوستای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست؟
بر خودم گریه همی آید و بر خندهٔ توتا تبسم چکنی بیخبر از مبسم دوست؟
ای نسیم سحر از من بدلارام بگویکه کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست
گو کم یار برای دل اغیار مگیردشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
تو که با جانب خصمت بارادت نظرستبه که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
من نه آنم که عدو گفت تو خود دانی نیککه ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست
نی نی ای باد مرو حال من خسته مگویتا غباری ننشیند بدل خرم دوست
هر کسی را غم خویشست و دل سعدی راهمه وقتی غم آن تا چکند با غم دوست
Comments
Loading comments…