عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم

کلیات سعدی — غزلیات

عشقبازی نه من آخر بجهان آوردمیا گناهیست که اول من مسکین کردم

تو که از صورت حال دل ما بیخبریغم دل با تو نگویم که ندانی دردم

ایکه پندم دهی از عشق و ملامتگوئیتو نبودی که من این جام محبت خوردم

تو برو مصلحت خویشتن اندیش که منترک جان دادم ازین پیش که دل بسپردم

عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیمو گر این عهد بپایان نبرم نامردم

منکه روی از همه عالم بوصالت کردمشرط انصاف نباشد که بمانی فردم

راست خواهی تو مرا شیفته میگردانیگرد عالم بچنین روز نه من میگردم

خاک نعلین تو ای دوست نمی‌یارم شدتا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم

روز دیوان جزا دست من و دامن توتا بگوئی دل سعدی بچه جرم آزردم

Comments

Loading comments…