عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی
کلیات سعدی — غزلیات
عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکییا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی
آزمودم درد و داغ عشق باری صد هزارهمچو من معشوقه یکره آزمودی کاشکی
نغنویدم زان خیالش را نمیبینم بخوابدیدهٔ گریان من یکشب غنودی کاشکی
از چه ننماید بمن دیدار خویش آندلفروز؟راضیم راضی چنان روی ار نمودی کاشکی
هر زمان گویم ز داغ عشق و تیمار فراقدل ربود از من نگارم جان ربودی کاشکی
نالهای زار من شاید که گر کس نشنودلابهای زار من یکشب شنودی کاشکی
سعدی از جان میخورد سوگند و میگوید بدلوعدههایش را وفا باری نمودی کاشکی
سعدی جان سخت او سوگندها خوردهزینهار ار وعدههای او نبودی کاشکی
Comments
Loading comments…