عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

کلیات سعدی — غزلیات

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودمشاکر نعمت و پروردهٔ احسان بودم

چکند بنده که بر جور تحمل نکند؟بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم

خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کردکه سر سبزه و پروای گلستان بودم

روز هجرانت بدانستم قدر شب وصلعجب ار قدر نبود آنشب و نادان بودم

گر بعقبی درم از حاصل دنیا پرسندگویم آنروز که در صحبت جانان بودم

که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم؟بوصالت که نه مستوجب هجران بودم

خرّم آنروز که بازآئی و سعدی گویدآمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

چون قلم بر سرم از سرزنش دشمن و دوستتیغ میآمد و من بر خط فرمان بودم

Comments

Loading comments…