فتنهام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر
کلیات سعدی — غزلیات
فتنهام بر زلف و بالای تو ای بدر منیرقامتست آن یا قیامت عنبرست آن یا عبیر
گم شدم در راه سودا رهنمایا ره نمایشخصم از پای اندرآمد دستگیرا دستگیر
گر ز پیش خود برانی چون سگ از مسجد مراسر ز حکمت برندارم چون مرید از گفت پیر
ناوک فریاد من هر ساعت از مجرای دلبگذرد از چرخ اطلس همچو سوزن از حریر
چون کنم کز دل شکیبایم ز دلبر ناشکیبچون کنم کز جان گزیرست و ز جانان ناگزیر
بیتو گر در جنتم، ناخوش شراب سلسبیلبا تو گر در دوزخم، خرم هوای زمهریر
گر بپرد مرغ وصلت در هوای بخت منوه که آنساعت ز شادی چارپر گردم چو تیر
تا روانم هست خواهم راند نامت بر زبانتا وجودم هست خواهم کند نقشت در ضمیر
گر نبارد فضل باران عنایت بر سرملابه بر گردون رسانم چون جهودان در فطیر
بوالعجب شوریدهام سهوم برحمت درگذارسهمگن درماندهام جرمم بطاعت درپذیر
آه دردآلود سعدی گر ز گردون بگذرددر تو کافردل نگیرد ای مسلمانان نفیر
Comments
Loading comments…