فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
کلیات سعدی — غزلیات
فرّخ صباح آنکه تو بر وی نظر کنیفیروز روز آنکه تو بروی گذر کنی
آزاد بندهٔ که بود در رکاب توخرّم ولایتی که تو آنجا سفر کنی
دیگر نبات را نخرد مشتری بهیچیکبار اگر تبسم همچون شکر کنی
ای آفتاب روشن و ای سایهٔ همایما را نگاهی از تو تمناست اگر کنی
من با تو دوستی و وفا کم نمیکنمچندانکه دشمنی و جفا بیشتر کنی
مقدور من سریست که در پایت افکنمگر زانکه التفات بدین مختصر کنی
عمریست تا بیاد تو شب روز میکنمتو خفتهٔ که گوش بآه سحر کنی
دانی که رویم از همه عالم بروی تستزنهار اگر تو روی بروئی دگر کنی
گفتی که دیر و زود بحالت نظر کنمآری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی
شرطست سعدیا که بمیدان عشق دوستخود را بپیش تیر ملامت سپر کنی
وز عقل بهترت سپری باید ای حکیمتا از خدنگ غمزهٔ خوبان حذر کنی
Comments
Loading comments…