قیامتست سفر کردن از دیار حبیب
کلیات سعدی — غزلیات
قیامتست سفر کردن از دیار حبیبمرا همیشه قضا را قیامتست نصیب
بناز خفته چه داند که دردمند فراقبشب چه میگذراند علیالخصوص غریب؟
بقهر میروم و نیست آن مجال که بازبشهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب
پدر بصبر نمودن مبالغت میکردک ای پسر بس ازین روزگار بیترتیب
جواب دادم ازین ماجرا که ای باباچو درد من نپذیرد دوا بجهد طبیب
مدار توبه توقع ز من که در مسجدسماع چنگ تأمل کنم نه وعظ خطیب
بمکتب ارچه فرستادیم نکو نامدگرفته ناخن چنگم بزخم چوب ادیب
هنوز بوی محبت ز خاکم آید اگرجدا شود بلحد بند بندم از ترکیب
باختیار ندارد سر سفر سعدیستم غریب نباشد ز روزگار عجیب
Comments
Loading comments…