ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی

کلیات سعدی — غزلیات

ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشیگو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی

گر بکشی بنده‌ایم ور بنوازی رواستما بتو مستأنسیم تو بچه مستوحشی؟

گفتی اگر درد عشق پای نداری گریزچون بتوانم گریخت تا تو کمندم کشی؟

دیده فرودوختیم تا نه بدوزخ بردباز نگه میکنم سخت بهشتی وشی

غایت خوبی که هست قبضه و شمشیر و دستخلق حسد میبرند چون تو مرا میکشی

موجب فریاد ما خصم نداند که چیستچارهٔ مجروح عشق نیست بجز خامشی

چند توان، ای سلیم، آب بر آتش زدنکاب دیانت برد رنگ رخ آتشی

آدمی هوشمند عیش ندارد ز فکرساقی مجلس بیار آن قدح بیهشی

مست می عشقرا عیب مکن سعدیامست بیفتی تو نیز گر هم ازین می‌چشی

Comments

Loading comments…