ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن

کلیات سعدی — غزلیات

ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختنقوّت او میکند بر سر ما تاختن

گر دهیم ره بخویش یا نگذاری بپیشهر دو بدستت درست کشتن و بنواختن

گر تو بشمشیر و تیر حمله بیاری رواستچارهٔ ما هیچ نیست جز سپر انداختن

کشتی در آبرا از دو برون حال نیستیا همه سود، ای حکیم، یا همه درباختن

مذهب اگر عاشقیست سنت عشاق چیست:دل که نظرگاه اوست از همه پرداختن

پایهٔ خورشید نیست پیش تو افروختنیا قد و بالای سرو پیش تو افراختن

هر که چنین روی دید جامه چو سعدی دریدموجب دیوانگیست آفت بشناختن

یا بگدازم چو شمع یا بکشندم بصبحچاره همین بیش نیست سوختن و ساختن

ما سپر انداختیم با تو که در جنگ دوستزخم توان خورد و تیغ بر نتوان آختن

Comments

Loading comments…