ما گدایان خیل سلطانیم

کلیات سعدی — غزلیات

ما گدایان خیل سلطانیمشهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبودهر چه ما را لقب نهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایندره بجای دگر نمیدانیم

چون دلارام میزند شمشیرسر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یارزر فشانند و ما سر افشانیم

مر خداوند عقل و دانش راعیب ما گو مکن که نادانیم

هر گلی نو که در جهان آیدما بعشقش هزاردستانیم

تنگ چشمان نظر بمیوه کنندما تماشاکنان بستانیم

تو بسیمای شخص مینگریما در آثار صنع حیرانیم

هر چه گفتیم جز حکایت دوستدر همه عمر از آن پشیمانیم

سعدیا بیوجود صحبت یارهمه عالم بهیچ نستانیم

ترک جان عزیز بتوان گفتترک یار عزیز نتوانیم

Comments

Loading comments…