متقلب درون جامه ناز
کلیات سعدی — غزلیات
متقلب درون جامهٔ نازچه خبر دارد از شبان دراز؟
عاقل انجام عشق میبیندتا هم اوّل نمیکند آغاز
جهد کردم که دل بکس ندهمچه توان کرد با دو دیدهٔ باز؟
زینهار از بلای تیر نظرکه چو رفت از کمان نیاید باز
مگر از شوخی تذروان بودکه فرو دوختند دیدهٔ باز
محتسب در قفای رندانستغافل از صوفیان شاهدباز
پارسائی که خمر عشق چشیدخانه گو با معاشران پرداز
هر که را با گل آشنائی بودگو برو با جفای خار بساز
سپرت میبباید افکندنای که دل میدهی به تیرانداز
هر چه بینی ز دوستان کرمستگر اهانت کنند و گر اعزاز
دست مجنون و دامن لیلیروی محمود و خاکپای ایاز
هیچ بلبل نداند این دستانهیچ مطرب ندارد این آواز
هر متاعی ز معدنی خیزدشکر از مصر و سعدی از شیراز
Comments
Loading comments…