مرا به عاقبت این شوخ سیمتن بکشد
کلیات سعدی — غزلیات
مرا بعاقبت این شوخ سیمتن بکشدچو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد
بلطف اگر بخرامد هزار دل ببردبقهر اگر بستیزد هزار تن بکشد
اگر خود آب حیاتست در دهان و لبشمرا عجب نبود کان لب و دهن بکشد
گر ایستاد حریفی اسیر عشق بماندو گر گریخت خیالش بتاختن بکشد
مرا که قوّت کاهی نه، کی دهد زنهاربلای عشق که فرهاد کوهکن بکشد؟
کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگویبنقد اگر نکشد عشقم، این سخن بکشد
بشرع، عابد اوثان اگر بباید کُشتمرا چه حاجت کشتن که خود وثن بکشد
بدوستی گله کردم ز چشم شوخش گفتعجب نباشد اگر مست تیغزن بکشد
بیک نفس که برآمیخت یار با اغیاربسی نماند که غیرت وجود من بکشد
بخنده گفت که من شمع جمعم ایسعدیمرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد
Comments
Loading comments…