مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
کلیات سعدی — غزلیات
مرا تو جان عزیزی و یار محترمیبهر چه حکم کنی بر وجود من حکمی
غمت مباد و گزندت مباد و درد مبادکه مونس دل و آرام جان و دفع غمی
هزار تندی و سختی بکن که سهل بودجفای مثل تو بردن که سابق کرمی
ندانم از سر و پایت کدام خوبترستچه جای فرق که زیبا ز فرق تا قدمی
اگر هزار الم دارم از تو در دل ریشهنوز مرهم ریشی و داروی المی
چنین که میگذری کافر و مسلمانرانگه بتست که هم قبلهٔ و هم صنمی
چنین جمال نشاید که هر نظر بیندمگر که نام خدا گرد خویشتن بدمی
نگویمت که گلی بر فراز سرو روانکه آفتاب جهانتاب بر سر عَلمی
تو مشکبوی سیه چشم را که دریابد؟که همچو آهوی مشکین از آدمی برمی
کمند سعدی اگر شیر شرزه صید کندتو در کمند نیائی که آهوی حرمی
هر انگهت که زمین بوسم آسمان گویدکه پای قدر تو دارد که خاک این قدمی
Comments
Loading comments…