مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام

کلیات سعدی — غزلیات

مرا دو دیده براه و دو گوش بر پیغامتو مستریح و بافسوس میرود ایام

شبی نپرسی و روزی که دوستدارانمچگونه شب بسحر میبرند و روز بشام

ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیستمرا که قبله گرفتم چکار با اصنام؟

بکام دل نفسی با تو التماس منستبسا نفس که فرورفت و برنیامد کام

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراقنه پای رفتن ازین ناحیت نه جای مقام

چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرتمطاوعت بگریزم نمی‌کنند اَقدام

ملامتم نکند هر که معرفت داردکه عشق می بستاند ز دست عقل زمام

مرا که با تو سخن گویم و سخن شنومنه گوش فهم بماند نه هوش استفهام

اگر زبان مرا روزگار دربنددبعشق در سخن آیند ریزه‌های عظام

بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت؟گر این سخن برود در جهان نماند خام

Comments

Loading comments…