مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید

کلیات سعدی — غزلیات

مرو بخواب که خوابت ز چشم بربایدگرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید

مجال صبر همین بود و منتهای شکیبدگر مپای که عمر اینهمه نمیپاید

چه ارمغانی از آن به که دوستان بینی؟تو خود بیا که دگر هیچ در نمیباید

اگر چه صاحب حُسنند در جهان بسیارچو آفتاب برآید ستاره ننماید

ز نقش روی تو مشاطه دست بازکشیدکه شرم داشت که خورشید را بیاراید

بلطف دلبر من در جهان نبینی دوستکه دشمنی کند و دوستی بیفزاید

نه زنده را بتو میلست و مهربانی و بسکه مرده را بنسیمت روان بیاساید

دریغ نیست مرا هر چه هست در طلبتدلی چه باشد و جانی چه در حساب آید؟

چرا و چون نرسد دردمند عاشق رامگر مطاوعت دوست، تا چه فرماید

گر آه سینهٔ سعدی رسد بحضرت دوستچه جای دوست که دشمن برو ببخشاید

Comments

Loading comments…