مشتاق توام با همه جوری و جفایی

کلیات سعدی — غزلیات

مشتاق توام با همه جوری و جفائیمحبوب منی با همه جرمی و خطائی

من خود بچه ارزم که تمنای تو ورزمدر حضرت سلطان که برد نام گدائی؟

صاحبنظران لاف محبت نپسندندوآنگه سپر انداختن از تیر بلائی

باید که سری در نظرش هیچ نیرزدآنکس که نهد در طلب وصل تو پائی

بیداد تو عدلست و جفای تو کرامتدشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعائی

جز عهد و وفای تو که محلول نگرددهر عهد که بستم هوسی بود و هوائی

گر دست دهد دولت آنم که سر خویشدر پای سمند تو کنم نعل بهائی

شاید که بخون بر سر خاکم بنویسنداین بود که با دوست بسر برد وفائی

خون در دل آزرده نهان چند بماندشک نیست که سر برکند این درد بجائی

شرط کرم آنست که با درد بمیریسعدی و نخواهی ز در خلق دوائی

Comments

Loading comments…