من از دست کمانداران ابرو
کلیات سعدی — غزلیات
من از دست کمانداران ابرونمییارم گذر کردن بهر سو
دو چشمم خیره ماند از روشنائیندانم قرص خورشیدست یا رو
بهشتست اینکه من دیدم نه رخسارکمندست آنکه وی دارد نه گیسو
لبان لعل چون خون کبوترسواد زلف چون پَرّ پرستو
نه آن سرپنجه دارد شوخ عیارکه با او بر توان آمد ببازو
همه جان خواهد از عشاق مشتاقندارد سنگ کوچک در ترازو
نفس را بوی خوش چندین نباشدمگر در جیب دارد ناف آهو؟
لب خندان شیرین منطقش رانشاید گفت جز ضحاک جادو
غریبی سخت محبوب اوفتادستبترکستان رویش خال هندو
عجب گر در چمن برپای خیزدکه پیشش سرو ننشیند بزانو
و گر بنشیند اندر محفل عامدو صد فریاد برخیزد ز هر سو
بیاد روی گلبوی گلندامهمه شب خار دارم زیر پهلو
تحمل کن جفای یار سعدیکه جور نیکوان ذنبیست معفو
Comments
Loading comments…