من همان روز که آن خال بدیدم گفتم
کلیات سعدی — غزلیات
من همانروز که آن خال بدیدم گفتمبیم آنست بدین دانه که در دام افتم
هرگز آشفتهٔ روئی نشدم یا موئیمگر اکنون که بروی تو چو موی آشفتم
هیچ شک نیست که اینواقعه با طاق افتدگو بدانید که من با غم رویش جفتم
رنگ رویم غم دل پیش کسان میگویدفاش کرد آنکه ز بیگانه همیبنهفتم
پیش از آنم که بدیوانگی انجامد کارمعرفت پند همیداد و نمیپذرفتم
هر که این روی ببیند بدهد پشت گریزگر بداند که من از وی بچه پهلو خفتم
آتشی بر سرم از داغ جدائی میرفتوآبی از دیده همیشد که زمین میسفتم
عجب آنست که با زحمت چندینی خاربوی صبحی نشنیدم که چو گل نشکفتم
پیش ازین خاطر من خانهٔ پرمشغله بودبا تو پرداختمش وز همه عالم رُفتم
سعدی آن نیست که در خورد تو گوید سخنیآنچه در وسع خودم در دهن آمد گفتم
Comments
Loading comments…