من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

کلیات سعدی — غزلیات

من چرا دل بتو دادم که دلم می‌شکنی؟یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی؟

دل و جانم بتو مشغول و نظر در چپ و راستتا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروندتو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همائی و من خستهٔ بیچاره گدایپادشاهی کنم ار سایه بمن برفکنی

بنده وارت بسلام آیم و خدمت بکنمور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چونگویتا بدان ساعد سیمینش بچوگان بزنی

مست بیخویشتن از خمر ظلومست و جهولمستی از عشق نکو باشد و بیخویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغباغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردنغالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش بشیرینی و چربی بخورندسعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

Comments

Loading comments…