من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود
کلیات سعدی — غزلیات
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بودسر نه چیزست که شایستهٔ پای تو بود
خرّم آنروی که در روی تو باشد همه عمروین نباشد مگر آنوقت که رای تو بود
ذرّهٔ در همه اجزای من مسکین نیستکه نه آن ذرّه معلق بهوای تو بود
تا ترا جای شد ای سرو روان در دل منهیچکس مینپسندم که بجای تو بود
بوفای تو که گر خشت زنند از گل منهمچنان در دل من مهر و وفای تو بود
غایت آنست که ما در سر کار تو رویممرگ ما باک نباشد چو بقای تو بود
من پروانه صفت پیش تو ای شمع چگلگر بسوزم گنه من نه خطای تو بود
عجبست آنکه ترا دید و حدیث تو شنیدکه همه عمر نه مشتاق لقای تو بود
خوش بود نالهٔ دلسوختگان از سر دردخاصه دردی که بامید دوای تو بود
ملک دنیا همه با همت سعدی هیچستپادشاهیش همین بس که گدای تو بود
سالها قبلهٔ صاحبنظران خواهد بودبر زمینی که نشان کف پای تو بود
Comments
Loading comments…