مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
کلیات سعدی — غزلیات
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منستکه راحت دل رنجور بیقرار منست
بخواب در نرود چشم بخت من همه عمرگرش بخواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان داردبجان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آنکه نه در خورد اوست جان عزیزولیک در خور امکان و اقتدار منست
نه اختیار منست این معاملت لیکنرضای دوست مقدم بر اختیار منست
اگر هزار غمست از جفای او بر دلهنوز بندهٔ اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمیگنجدبرو که هر که نه یار منست بار منست
بلالهزار و گلستان نمیرود دل منکه یاد دوست گلستان و لالهزار منست
ستمگرا دلِ سعدی بسوخت در طلبتدلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
و گر مراد تو اینست بیمرادی منتفاوتی نکند چون مراد یار منست
Comments
Loading comments…