ناچار هر که صاحب روی نکو بود

کلیات سعدی — غزلیات

ناچار هر که صاحب روی نکو بودهر جا که بگذرد همه چشمی درو بود

ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دارکانجا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود

نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهیبعد از هزار سال که خاکش سبو بود

پاکیزه روی در همه شهری بود ولیکنه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود

ای گوی حسن برده ز خوبان روزگارمسکین کسیکه در خم چوگان چو گو بود

موئی چنین دریغ نباشد گره زدن؟بگذار تا کنار و برت مشکبو بود

پندارم آنکه با تو ندارد تعلقینه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود

من باری از تو بر نتوانم گرفت چشمگم کرده دل هراینه در جست و جو بود

بر می‌نیاید از دل تنگم نفس تمامچون نالهٔ کسی که بچاهی فرو بود

سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزنکز دست نیکوان همه چیزی نکو بود

Comments

Loading comments…