ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

کلیات سعدی — غزلیات

ندانمت بحقیقت که در جهان بکه مانیجهان و هر چه درو هست صورتند و تو جانی

بپای خویشتن آیند عاشقان بکمندتکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی بهر صفت که تو خواهیمرا مگو که چه نامی بهر لقب که تو خوانی

چنان بنظرهٔ اول ز شخص می‌ببری دلکه باز می‌نتواند گرفت نظرهٔ ثانی

تو پرده پیش گرفتی وز اشتیاق جمالتز پرده‌ها بدر افتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمدتو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبتندانمت که چگویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر بروی جوانانکه پیر داند مقدار روزگار جوانی

ترا که دیده ز خواب و خمار باز نباشدریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی؟

من ای صبا ره رفتن بکوی دوست ندانمتو میروی بسلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی بهیچ روی نتابداسیر خویش گرفتی بکش چنانکه تو دانی

Comments

Loading comments…