نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول
کلیات سعدی — غزلیات
نشسته بودم و خاطر بخویشتن مشغولدر سرای بهم کرده از خروج و دخول
شب دراز دو چشمم بر آستان امیدکه بامداد در حجره میزند مأمول
خمار در سر و، دستش بخون هشیارانخضیب و، نرگس مستش بجادوئی مکحول
بیار ساقی و همسایه گو دو چشم ببندکه من دو گوش بیاکندم از حدیث عذول
چنان تصور معشوق در خیال منستکه دیگرم متصور نمیشود معقول
حدیث عقل در ایام پادشاهی عشقچنان شدست که فرمان عامل معزول
شکایت از تو ندارم که شکر باید کردگرفته خانهٔ درویش پادشه بنزول
بر آن سماط که منظور میزبان باشدشکم پرست کند التفات بر مأکول
بدوستی که ز دست تو ضربت شمشیرچنان موافق طبع آیدم که ضرب اصول
مرا بعاشقی و دوست را بمعشوقیچه نسبتست؟ بگوئید قاتل و مقتول
مرا بگوش تو باید حکایت از لب خویشدریغ باشد پیغام ما بدست رسول
درون خاطر سعدی مجال غیر تو نیستچو خوش بود بتو از هر که در جهان مشغول
Comments
Loading comments…