نشنیده‌ام که ماهی بر سر نهد کلاهی

کلیات سعدی — غزلیات

نشنیده‌ام که ماهی بر سر نهد کلاهییا سرو با جوانان هرگز رود براهی

سرو بلند بستان با این همه لطافتهر روزش از گریبان سر برنکرد ماهی

گر من سخن نگویم در حسن اعتدالتبالات خود بگوید زین راست‌تر گواهی

روزی چو پادشاهان خواهم که برنشینیتا بشنوی ز هر سو فریاد دادخواهی

با لشکرت چه حاجت رفتن بجنگ دشمنتو خود بچشم و ابرو برهم زنی سپاهی

خیلی نیازمندان بر راهت ایستادهگر میکنی برحمت در کشتگان نگاهی

ایمن مشو که رویت آئینه‌ایست روشنتا کی چنین بماند وز هر کناره آهی؟

گوئی چه جرم دیدی تا دشمنم گرفتیخود را نمی‌شناسم جز دوستی گناهی

ای ماه سروقامت شکرانهٔ سلامتاز حال زیردستان می‌پرس گاهگاهی

شیری درین قضیت کهتر شده ز موریکوهی درین ترازو کمتر شده ز کاهی

ترسم چو بازگردی از دست رفته باشموز رستنی نبینی بر گور من گیاهی

سعدی بهرچه آید گردن بنه که شایدپیش که دادخواهی از دست پادشاهی؟

Comments

Loading comments…