نظر از مدعیان بر تو نمی‌اندازم

کلیات سعدی — غزلیات

نظر از مدعیان بر تو نمی‌اندازمتا نگویند که من با تو نظر می‌بازم

آرزو میکندم در همه عالم صیدیکه نباشند رفیقان حسود انبازم

درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشتور نه از دل نرسیدی بزبان آوازم

چون کبوتر بگرفتیم بدام سر زلفدیده بردوختی از خلق جهان چون بازم

بسرانگشت بخواهی دل مسکینان برددست واپوش که من پنجه نمی‌اندازم

مطرب آهنگ بگردان که دگر هیچ نماندکه ازین پرده که گفتی بدر افتد رازم

کس ننالید درین عهد چو من در غم دوستکه بآفاق نفس میرود از شیرازم

چند گفتند که سعدی نفسی باز خود آیگفتم از دوست نشاید که بخود پردازم

Comments

Loading comments…