نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود

کلیات سعدی — غزلیات

نفسی وقت بهارم هوس صحرا بودبا رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود

خاک شیراز چو دیبای منقش دیدموان همه صورت شاهد که بر آن دیبا بود

پارس در سایهٔ اقبال اتابک ایمنلیکن از نالهٔ مرغان چمن غوغا بود

شکرین پسته دهانی بتفرج بگذشتکه چگویم نتوانگفت که چون زیبا بود

یعلم الله که شقایق نه بدان لطف و، سمننه بدان بوی و، صنوبر نه بدان بالا بود

فتنهٔ سامریش در نظر شورانگیزنفس عیسویش در لب شکرخا بود

من در اندیشه که بُت یا مه نو یا ملکستیا رب پیکر مه‌روی ملک سیما بود

دل سعدی و جهانی بدمی غارت کردهمچو نوروز که بر خوان ملک یغما بود

Comments

Loading comments…