نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

کلیات سعدی — غزلیات

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانیکه بدوستان یک‌دل سردست برفشانی

دلم از تو چون برنجد؟ که بوهم درنگنجدکه جواب تلخ گوئی تو بدین شکر دهانی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنوکه بتشنگی بمردم بر آب زندگانی

غم دل بکس نگویم که بگفت رنگ رویمتو بصورتم نگه کن که سرایرم بدانی

عجبت نیاید از من سخنان سوزناکمعجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟

دل عارفان ببردند و قرار پارسایانهمه شاهدان بصورت تو بصورت و معانی

نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتمهمه بر سر زبانند و تو در میان جانی

اگرت بهر که دنیا بدهند حیف باشدو گرت بهر چه عقبی بخرند رایگانی

تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیریعوض تو من نیابم که بهیچکس نمانی

نه عجب کمال حسنت که بصد زبان بگویمکه هنوز پیش ذکرت خجلم ز بیزبانی

مده ای رفیق پندم که نظر برو فکندمتو میان ما ندانی که چه میرود نهانی

مزن ای عدو بتیرم که بدین قدر نمیرمخبرش بگو که جانت بدهم بمژدگانی

بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون؟اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شدنه بوصل میرسانی نه بقتل میرهانی

Comments

Loading comments…