نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی

کلیات سعدی — غزلیات

نه من تنها گرفتارم بدام زلف زیبائیکه هر کس با دلارامی سری دارند و سودائی

قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد؟هزاران سرو بستانی فدای سروبالائی

مرا نسبت بشیدائی کند ماه پری پیکرتو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدائی؟

همیدانم که فریادم بگوشش میرسد لیکنملولی را چه غم دارد ز حال ناشکیبائی؟

عجب دارند یارانم که دستش را همی‌بوسمندیدستند مسکینان سری افتاده در پائی

اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیریننه آخر جان شیرینش برآمد در تمنائی

خرد با عشق میکوشد که ویرا در کمند آردولیکن بر نمیآید ضعیفی با توانائی

مرا وقتی ز نزدیکان ملامت سخت میآمدنترسم دیگر از باران که افتادم بدریائی

تو خواهی خشم بر ما گیر و خواهی چشم بر ما کنکه ما را با کسی دیگر نماندست از تو پروائی

نپندارم که سعدی را بیازاری و بگذاریکه بعد از سایه لطفت ندارد در جهان جائی

من آن خاک وفادارم که از من بوی مهر آیدو گر بادم برد چون شعر هر جزوی باقصائی

الا ای ترک یغمائی مکن بیداد بر سعدیکه شاهنشه نفرمودست در شیراز یغمائی

Comments

Loading comments…