هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر

کلیات سعدی — غزلیات

هر شب اندیشهٔ دیگر کنم و رای دگرکه من از دست تو فردا بروم جای دگر

بامدادان که برون می‌نهم از منزل پایحُسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر

هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیستما بغیر از تو نداریم تمنای دگر

زانکه هرگز بجمال تو در آئینهٔ وهممتصور نشود صورت و بالای دگر

وامقی بود که دیوانهٔ عذرائی بودمنم امروز و توئی وامق و عذرای دگر

وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیردخلق بیرون شده هر قوم بصحرای دگر

بامدادان بتماشای چمن بیرون آیتا فراغ از تو نماند بتماشای دگر

هر صباحی غمی از دور زمان پیش آیدگویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر

بازگویم نه که دوران حیات این همه نیستسعدی امروز تحمل کن و فردای دگر

Comments

Loading comments…