هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
کلیات سعدی — غزلیات
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیستپنجه با زورآوران انداختن فرهنگ نیست
درِ که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکنمچون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیست
شاهد ما را نه هر چشمی چنان بیند که هستصنع را آیینهٔ باید که بر وی زنگ نیست
با زمانی دیگر انداز ایکه پندم میدهیکاینزمانم گوش بر چنگست و دل در چنگ نیست
گر ترا کامی برآید دیر زود از وصل یاربعد ازان نامت برسوائی برآید ننگ نیست
سست پیمانا چرا کردی خلاف عقل و رایصلح با دشمن اگر با دوستانت جنگ نیست
گر ترا آهنگ وصل ما نباشد گو مباشدوستانرا جز بدیدار تو هیچ آهنگ نیست
ور بسنگ از صحبت خویشم برانی عاقبتخود دلت بر من ببخشاید که آخر سنگ نیست
سعدیا نامت برندی در جهان افسانه شداز چه میترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست
Comments
Loading comments…