هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
کلیات سعدی — غزلیات
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیشمن بیکار گرفتار هوای دل خویش
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشیچون بدست آمدی ای لقمه از حوصله بیش
این توئی با من و غوغای رقیبان از پسوین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
همچنان داغ جدائی جگرم میسوزدمگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
باور از بخت ندارم که تو مهمان منیخیمه پادشه آنگاه فضای درویش
زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کسطشت زرّینم و پیوند نگیرم بسریش
عاشقان را نتوان گفت که بازآی از مهرکافرانرا نتوان گفت که برگرد از کیش
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و، حسودخویشتن گو بدر حجره بیاویز چو خیش
من خود از کید عدو باک ندارم لیکنکژدم از خبث طبیعت بزند سنگ بنیش
تو بآرام دل خویش رسیدی سعدیمی خور و غم مخور از شنعت بیگانه و خویش
ای که گفتی بهوا دل منه و مهر مبندمن چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش
Comments
Loading comments…