هر که نامهربان بود یارش
کلیات سعدی — غزلیات
هر که نامهربان بود یارشواجبست احتمال آزارش
طاقت رفتنم نمی ماندچون نظر میکنم برفتارش
وز سخن گفتنش چنان مستمکه ندانم جواب گفتارش
کشتهٔ تیر عشق زنده کندگر بسر بگذرد دگربارش
هر چه زان تلختر بخواهد گفتگو بگو از لب شکربارش
عشق پوشیده بود و صبر نماندپرده برداشتم ز اسرارش
وه که گر من بخدمتش برسمخود چه خدمت کنم بمقدارش
بیم دیوانگیست مردمرازآمدن رفتن پریوارش
کاش بیرون نیامدی سلطانتا ندیدی گدای بازارش
سعدیا روی دوست نادیدنبه که دیدن میان اغیارش
Comments
Loading comments…