هر که هست التفات بر جانش

کلیات سعدی — غزلیات

هر که هست التفات بر جانشگو مزن لاف مهر جانانش

درد من بر من از طبیب منستاز که جویم دوا و درمانش؟

آنکه سر در کمند وی داردنتوان رفت جز بفرمانش

چکند بندهٔ حقیر فقیرکه نباشد بامرِ سلطانش؟

ناگزیرست یار عاشق راکه ملامت کنند یارانش

وآنکه در بحر قلزمست غریقچه تفاوت کند ز بارانش؟

گل بغایت رسید بگذاریدتا بنالد هزار دستانش

عقل را گر هزار حجت هستعشق دعوی کند ببطلانش

هر کرا نوبتی زدند این تیردر جراحت بماند پیکانش

نالهٔ میکند چو گریهٔ طفلکه ندانند درد پنهانش

سخن عشق زینهار مگوییا چو گفتی بیار برهانش

نرود هوشمند در آبیتا نبیند نخست پایانش

سعدیا گر بیکدمت بیدوستهر دو عالم دهند مستانش

Comments

Loading comments…